امیرصدراامیرصدرا، تا این لحظه: 12 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

امیرصدرا گرمای زندگی ما

نوروز 95 دومین عید پسر مامان

سلام نازنينمممم   عيدت مبارك عزيزدلم، الهي كه هميشه شاد و سلامت باشي و بهترين ها از آن تو باشه قشنگترين من  امسال عيد تصميم گرفتيم كه مثل سنوات گذشته (كه البته دو سالي بود بخاطر اينكه شما اذيت نشي ازش صرفنظر كرده بوديم) براي سال تحويل با باباجون و دايي جون اينا بريم مشهد. بسيار خرسنديم كه براي اولين بار افتخار دادي قبول كردي با ماشين چنين مسافتي رو بياي و به اقتصاد خانواده كمك كردي  البتهههه به شرطها و شروطها ... قرار شد كه بين راه تو شاهرود توقف داشته باشيم و استراحت كنيم و روز بعد به مسير ادامه بديم كه خيلي هم عالي شد و اصلا خسته نشديم. توي مسير هر جا پارك ميديدي ولو اون دور دوراااا ميگفتي سوسوسو (سرسره)، نم...
13 فروردين 1395

21 و 22 ماهگی

سلاممممم خوشگل مامان الان كه دارم اين مطالب رو مينويسم دقيقا 25 ماهته ...  موضوع از اين قراره كه متاسفانه لپ تاپم يه مدت مشكل نرم افزاري داشت، منم تو اون مدت تموم خاطراتتو جايي يادداشت كرده بودم كه به محض درست شدنش بيام و ثبت كنم، بعد از اينكه درست شد با كليييي ذوق اومدم برات بنويسم كه متاسفانه ني ني وبلاگ اصلااا همكاري نكرد و هيچ كدومش رو نه تنها آپ نكرد بلكه وقتي بك رو زدم ديدم همه مطالب پريده   خلاصه دوباره عزمم رو جزم كردم و اين بار توي لپ تاپم سيو كردمش كه بعدا اينجا ثبتش كنم و دوباره از بد ماجرا مانيتور لپ تاپ به يكباره سياه شد و گويا سوخت   تا اين لحظه كه در خدمتتون هستم لپ تاپ مذكور در تعميرگاه به سر ...
20 اسفند 1394

اولین جایزه

سلام مامانی توی بیست ماهگیت اولین جایزه زندگیت رو با کمک مامان دریافت نمودی قضیه از این قرار بود که یه مسابقه عکس تو تلگرام برگزار شد و منم عکس نازت رو فرستادم و شما هم برنده یک عکس آتلیه شدی آتلیه مذکور توی کرج بود که رفتیم و بعدش هم مهمون خونه عموی بابا بودیم، به محض اینکه وارد خونشون شدیم انگار که بارها رفته باشی، خیلی عادی رفتی وسط خونه، جلو آکواریوم ایستادی و کلی با ماهی ها ذوق کردی ... اندکی بعد هم رفتی تو اتاق خوابا و حسابی واسه خودت راحت بودی، خجالت و غریبی و اینا اصلاااا تو کارت نیست اینم عکسای قشنگت مامانی: ...
24 دی 1394

نوزده و بیست ماهگی

سلام عزیزدلمممم بیست دی ماه 94، بیست ماهگیت تموم شد، ایشالا بیست سالگیت رو ببینم نازنینم مامانی انقدررر صحبت کردنت بامزه شده که نگووو، روزی چندین بار بهت میگم امیرصدرا میخورمتااااا عاشق انگشتر یا به قول خودت اگیگی هستی، تا ببینی دست کسیه ازش میگیری میذاری تو انگشتات. یه وایت برد داری مدام میاوردی میگفتی چشم چشم ... یعنی برام چشم چشم دو ابرو بکش، منم دیدم خیلی علاقمند به نقاشی هستی مداد رنگی هات رو با یه دفترچه برات آوردم که بکشی، اون دفترچه رو که دو روزه همه صفحاتشو کشیدی تموم کردی شروع کردی رو دیوارها نقاشی کردن!!! آخه باید رو دیوار نقاشی بکشی مامان؟؟ بهت میگیم چیکااار کردی؟ با ناراحتی میگی مداد، میگیم کجاها رو مداد کشیدی؟ می...
20 دی 1394